سلام...امیدوارم همتون خوب باشین.
ممنون از اون سه-چار نفر که تو غیبتم بازم بهم سر زدن.
راستش یه مشکل پیش اومد که شوک عجیبی بهم وارد کرد،یه مدت تحت نظر دکترم.
اگه بهتون سر نمیزنم معذرت میخوام،قول میدم جبران کنم.
دلم برا همه ی دوستام تنگ شده،(مخصوصا اون با مرام های روزگار!!)،بعله ....
لطفا این شعرارو بخونین ...
شعر حميد مصدق:
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از
باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پِی من تند دوید سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز ،سالها هست که در گوش
آرام خش خش ِ گام تو تکرار کنان ،می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق ِ این پندارم
که چرا - خانه کوچك ما سیب نداشت ....
و اما پاسخ فروغ فرخزاد به این شعر زیبا:
من به تو خندیدم
چون که می دانستم تو به چه دلهره از باغچه
همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه پدرپیر من است
من به تو خندیدم تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه
انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام حیرت و بغض تو تکرار کنان می دهد
آزارم و من
اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
اگر معجزه ای رخ بدهد و زمان به عقب برگردد به دنیا قول خواهم داد چشمهایم را تا
آخرین روز حیاتم
روی هم بگذارم :
می دانی چرا ؟
می ترسم یک لحظه غفلت کنم
،
دوباره تو را ببینم و یک عمر گرفتارت شوم !!
پاسخ
زیبای جواد نوروزی به شعر حمید مصدق و فروغ فرخزاد
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید به خیالش می خواست،حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِتشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هردو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت....
و اما جواب مسعود قليمرادي به شعر جواد نوروزي...!
او به تو خندید و تو نمیدانستی
این که او می داند
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
از پی ات تند دویدم
سیب را دست دخترکم من دیدم
غضبآلود من نگاهت کردم
بر دلت بغض دوید
بغض چشمت را دید
دل دستش لرزید
سیب دندان زده از دست دل افتاد به خاک
و در آن دم فهمیدم
آنچه تو دزدیدی سیب نبود
دل دردانه ی من بود که افتاد به خاک
ناگهان رفت و هنوز
سالهاست که در چشم من آرام آرام
هجر تلخ دل و دلدار تکرار کنان
می دهد آزارم
چهره ی زرد و حزین دختر من هر دم
می دهد دشنامم
کاش آنروز در آن باغ نبودم هرگز
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که خدای عالم
زچه رو در همه باغچه ها سیب نکاشت؟