یه خداحافظی موقتی

سلام...

بدلیل شروع مدارس و دوره ی سخت امتحانات تا آخر اردیبهشت نیستم...ینی هستمااا ولی فقط میام نظر اون بامرام های روزگارو تأیید میکنم.


امیدوارم تو این مدت نذارین وبم تنها بمونه...

همــــــــــیــــن!!

ممنون از همه ی دوستای گلم.

ایشالله همیشه موفق باشین.

فعلن تا آخر اردیبهشت خداحافظی موقتی!!!

دخترای ننه دریا،پسرای عمو صحرا !!

یکی بود یکی نبود

جز خدا هیچی نبود

زیرِ این اتاقِ کبود

نه ستاره نه سرود

عمو صحرا،تُپُلی

با دو تا لُپ گلی

پا و دستش کوچولو

ریش و روحش دوقلو

چُپُقِش خالی و سرد

دلکش دریایِ درد

درِ باغو بسّه بود

دَمِ باغ نشسّه بود

"عمو صحرا پسرت کو؟"

"لبِ دریان پسرام

دخترای ننه دریا رو خاطرخوان پسرام

طفلیا تنگ غلاغ پر،پاکشون

خسته و مرده میان

از سرِ مزرعه شون

تنشون خسّه ی کار

دلشون مُرده ی زار

دسّاشون پینه تَرَک

لباساشون نَمَدَک

پاهاشون لُخت و پَتی

کج کلاشون نمدی

میشینن با دلِ تنگ

لبِ دریا سرِ سنگ

طفلیا شب تا سحر گریه کنون

خوابو از چشمِ به در دوختشون پس می رونن

توی دریای نمور

میریزن اشکای شور

می خونن آخ که چه دل دوز و چه دل سوز می خونن!:

"- دخترای ننه دریا! کومه مون سرد و سیاس

چشِ امیدمون اول به خدا،بعد به شماس

کوره ها سرد شدن

سبزه ها زرد شدن

خنده ها درد شدن

از سر تپه،شبا

شیهه ی اسبای گاری نمیاد

از دلِ بیشه،غروب

چهچهه سارو قناری نمیاد

دیگه از شهر سرود

تک سواری نمیاد

دیگه مهتاب نمیاد

برکت از کومه رفت

رستم از شانومه رفت

تو هوا وقتی که برق می جّه و بارون می کنه

کمونِ رنگ به رنگش دیگه بیرون نمیاد

رو زمین وقتی که دیب دنیا رو پُر خون میکنه

سوارِ رخشِ قشنگش دیگه میدون نمیاد

شبا شب نیس دیگه،یخدون غمه

عنکبوتای سیا شب تو هوا تا می تنه

دیگه شب مرواری دوزون نمیشه

آسمون مثِ قدیم شب ها چراغون نمیشه

غصه ی کوچیک سردی مثِ اشک

جای هر ستاره سوسو میزنه

سرِ هر شاخه ی خشک

از سحر تا دل شب جغده که هوهو می زنه

دلا از غصه سیاس

آخه پس خونه ی خورشید کجاس؟

قفله؟ وازش میکنیم!

قهره؟ نازش میکنیم!

می کشیم منّتِ شو

می خریم همّتِ شو!

مگه زوره؟ بخدا هیچکی به تاریکیِ شب تن نمی ده

موشِ کورم که میگن دشمنِ نوره،به تیغِ تاریکی گردن نمیده

دخترای ننه دریا! رو زمین عشق نموند

خیلی وخ پیش بارو بندیلشو بست خونه تکوند

دیگه دل مپل قدیم عآشق و شیدا نمیشه

تو کتبم دیگه اونجور چیزا پیدا نمیشه

دنیا زندون شده: نه عشق،نه امید،نه شور

برهوتی شده دنیا که تا چش کار میکنه مرده س و گور

نه امیدی چه امیدی؟ بخدا حیفِ امید!

نه چراغی چه چراغی؟ چیزِ خوبی میشه دید؟

نه سلامی چه سلامی؟ همه خون تشنه ی هم!

نه نشاطی چه نشاطی؟ مگه راهش میده غم؟

***

دیگه ده مثلِ قدیم نیس که از آب دُر می گرفت

باغاش انگار باهارا از شکوفه گُر می گرفت

آب به چشمه! حالا رعیت سرِ آب خون میکنه

واسه چار چیکه ی آب، چل تارو بی جون میکنه

نعشا میگندن ومی پوسن و شالی میسوزه

پای دار، قاتلِ بیچاره همون جور تو هوا چش میدوزه

" چی میجوره تو هوا..؟ رفته تو فکرِ خدا..؟ "

-"نه برادر! تو نخِ ابرِ که بارون بزنه

شالی از خشکی درآد،پوکِ نشا دون بزنه

اگه بارون بزنه!

آخ! اگه بارون بزنه!

دخترای ننه دریا دلمون سرد و سیاس

چِشِ امیدمون اول به خدا بعد به شماس

اَزَتون پوست پیازی نمیخوایم

خودتون بسِ مونین، بُقچه جاهازی نمیخوایم.

چادرِ یزدی و پاچین نداریم

زیر پامون حصیره، قالیچه و قارچین نداریم

بذارین برکت جادوی شما

دِهِ ویرونه رو آباد کنه

شبنم مویِ شما

جیگر تشنه مونو شاد کنه

شادی از بوی شما مَس شه همین جا بمونه

غم،بره گریه کنون،خونه ی غم جا بمونه..."

پسرای عم صحرا،لبِ دریای کبود

زیرِ ابر و مه و دود

شبو از زار سیا پُر میکنن

توی دریای نمور

میریزن اشکای شور

کاسه ی دریا رو پُر دُر میکنن

دخترای ننه دریا، ته آب

میشینن مست و خراب

نیمه عریون تنشون

خزه ها پیرهنشون

تنشون هُرمِ سراب

خندشون غُل غُل آب

لبشون تنگِ نمک

وصلشون خنده ی شک

دلشون دریای خون

پای دیفار خزه

میخونن زجه کنون"

-" پسرای عمو صحرا لبتون کاسه نبات

صدتا هجرون واسه یه وصل شما خمس و زکات!

دریا از اشک شما شور شد و رفت

بختمون از دمِ در دور شد و رفت

رازِ عشقو سری صحرا نریزین

اشکتون شوره، تو دریا نریزین!

اگه آب شور بشه، دریا به زمین دَس نمیده

ننه دریام دیگه مارو به شما پس نمیده

دیگه اون وخ تا قیامت دلِ ما گنجِ غمه

اگه تا عمر داریم گریه کنیم، بازم کمه

پرده زنبوریِ دریا میشه بُرجی غممون

عشقتون دِق میشه، تا حشر میشه همدممون!"

مگه دیفار خزه موش نداره؟

مگه موش گوش نداره؟

موشِ دیفار، ننه دریا رو خبردار میکنه

ننه دریا کج و کوج

بددل و لوس و لجوج

جادو در کار میکنه

تا صداشون نرسه

لب دریای خزه

از لجش، غیه کشون ابرا رو بیدار میکنه

اسبای ابر سیا

تو هوا شیهه کشون

بشکه ی خالیِ رعد

رویِ بومِ آسمون

آسمون، غرومب غرومب!

طبل آتیش دودودوب!

نعره ی موجِ بلا

میره تا عرش خدا

صخره ها از خوشی فریاد میزنن

دخترا از دلِ آب داد میزنن:

" پسرای عمو صحرا!

دلِ ما پیشی شماس

نکنه فکر کنین

حُقه زیرِ سرِ ماس

ننه دریای حسود

کرده این آتیش و دود!"

پسرا، حیف! که جز نعره و دل ریسه ی باد

هیچ صدای دیگه ای

به گوشاشون نمیاد!

غمشون سنگِ صبور

کج کلاشون نمدک

نگاشون خسته و دور

دلشون غصه تَرَک

تو سیاهی، سوت و کور

گوش میدن به موجِ سرد

میریزن اشکای شور

جُم جُمَک برقِ بلا

طبل آتیش تو هوا!

خیز خیزک موجِ عبوس

تا دمِ عرشِ خدا!

نه ستاره نه سرود

لبِ دریای حسود

زیر این تاقِ کبود

جز خدا هیچ چی نبود

چز خدا هیچ کی نبود!

یه مدت نبودم ...

سلام...

امیدوارم همتون خوب باشین.

ممنون از اون سه-چار نفر که تو غیبتم بازم بهم سر زدن.

راستش یه مشکل پیش اومد که شوک عجیبی بهم وارد کرد،یه مدت تحت نظر دکترم.

اگه بهتون سر نمیزنم معذرت میخوام،قول میدم جبران کنم.

دلم برا همه ی دوستام تنگ شده،(مخصوصا اون با مرام های روزگار!!)،بعله ....

 

لطفا این شعرارو بخونین ...

شعر حميد مصدق:


تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم


باغبان از پِی من تند دوید سیب را دست تو دید 


غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک 


و تو رفتی و هنوز ،سالها هست که در گوش 


آرام خش خش ِ گام تو تکرار کنان ،می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق ِ این پندارم


که چرا - خانه کوچك ما سیب نداشت ....


 

و اما پاسخ فروغ فرخزاد به این شعر زیبا:


من به تو خندیدم


چون که می دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی 


پدرم از پی تو تند دوید و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه پدرپیر من است 


من به تو خندیدم تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم 


بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک 


دل من گفت: برو چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ... 


و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام حیرت و بغض تو تکرار کنان می دهد آزارم و من


اندیشه کنان غرق در این پندارم


که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت


اگر معجزه ای رخ بدهد و زمان به عقب برگردد به دنیا قول خواهم داد چشمهایم را تا آخرین روز حیاتم


روی هم بگذارم :


می دانی چرا ؟ 


می ترسم یک لحظه غفلت کنم ، 


دوباره تو را ببینم و یک عمر گرفتارت شوم !!



پاسخ زیبای جواد نوروزی به شعر حمید مصدق و فروغ فرخزاد

 

دخترک خندید و


پسرک ماتش برد !


که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده


باغبان از پی او تند دوید به خیالش می خواست،حرمت باغچه و دختر کم سالش را


از پسر پس گیرد !


غضب آلود به او غیظی کرد !


این وسط من بودم،سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم


من که پیغمبر عشقی معصوم،بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق


و لب و دندان ِتشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم


و به خاک افتادم 


چون رسولی ناکام !


هردو را بغض ربود...


دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:


" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "


پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:


" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "


سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !


عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !


جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:


این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت....



و اما جواب مسعود قليمرادي به شعر جواد نوروزي...!


او به تو خندید و تو نمیدانستی


این که او می داند


تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی


از پی ات تند دویدم


سیب را دست دخترکم من دیدم


غضبآلود من نگاهت کردم


بر دلت بغض دوید


بغض چشمت را دید


دل دستش لرزید


سیب دندان زده از دست دل افتاد به خاک


و در آن دم فهمیدم


آنچه تو دزدیدی سیب نبود


دل دردانه ی من بود که افتاد به خاک


ناگهان رفت و هنوز


سالهاست که در چشم من آرام آرام


هجر تلخ دل و دلدار تکرار کنان


می دهد آزارم


چهره ی زرد و حزین دختر من هر دم


می دهد دشنامم


کاش آنروز در آن باغ نبودم هرگز


و من اندیشه کنان غرق در این پندارم


که خدای عالم


زچه رو در همه باغچه ها سیب نکاشت؟


صداقت یعنی ...

صداقت یعنی از مرز افقها 

به قصد دیدن رویت گذشتن 

میان کوچه های سبز احساس 

به دنبال قدم های تو گشتن 

نجابت یعنی از باغ نگاهت

به رسم عاطفه یک پونه چیدن 

میان سایه روشن های احساس

 ترا از پشت یک اینه دیدن 

دو چشمت سرزمین آرزوها 

نگاهت داستان آشنایی ست 

امان از آن زمان که قلب عاشق 

گرفتار خزان یک جدایی ست 

تو در آن سوی مر مرها ی احساس 

و من در جستجوی یک بهانه 

که شاید روزی از فصل شکفتن 

 به تو گویم کلامی عاشقانه 

کنار سایبان دیدگانت 

همیشه آرزوها ارغوانیست 

بدان تا صبح پر نور شکفتن 

بیاد دیده تو آسمانی ست 

طلوع پاک دیدار تو یعنی 

برای لحظه ای چون یاس بودن 

زمستان غریبی را شکستن 

و چون ایینه با احساس بودن 

برای شهر بی باران دل ها 

تو یعنی لحظه ی باران گرفتن 

تو یعنی در دل پژمردگی ها 

بیاد یک فرشته جان گرفتن 

در آن آغاز بی پایان رویش 

که از باغ افق گل چیده بودی 

از آن لحظه که احساس دلم را 

به امواج نگاهت دیده بودی 

چه زیبا شبنمی از آرزو را 

بروی لادن روحم نشاند ی

دلت مرز عبور از آسمان بود 

و من را به دل این مرز خواند ی

و اینک من کنار دیدگانت 

وفا را مثل گل ها می شناسم 

 اگر چشمان قلبم را ببندند

ترا تنهای تنها می شناسم

همیشه ساحل دلهای عاشق 

بیاد چشم دریا بی قرار است 

تو تا آن لحظه ای که می درخشی 

تمام سرزمین دل بهار ست 

 سحر وقتی که می خواهد بیاید 

ترا باید از آن بالا ببیند 

و باید از گلستان نگاهت 

فقط یک شاخه نیلوفر بچیند 

 سحر قدر ترا می داند و بس 

تو یعنی زیر باران تازه گشتن 

و یا به احترام یک شقایق 

ز مرز آسمان ها هم گذشتن 

تواضع یعنی از روی متانت 

برای دیدنت دیوانه بودن 

و تو یعنی دل صد نسترن را 

ز شهر سرخ تنهایی ربودن 

دلت تفسیر خوبی های ابی ست 

و قلبت قصه ایثار شبنم 

نگاهت آسمان آبی و صاف 

که می شوید ز چشم غنچه ها غم 

نگاهت تا افق بی کینه و پاک 

و چشمان تو دو ماه نجیب است 

فضای گرم دستان تو ای عشق 

پناه نسترن های غریب است 

تو یعنی یک نگاه مهربان را 

 میان یاسها قسمت نمودن 

و شاید تو سر آغاز نگاهی

نخستین واژه باغ سرودن 

تو یعنی مرهم زخم پرستو 

تو یعنی راز درمان شکستن 

تو یعنی تا سحر در انتظار 

عبور قاصدی زیبا نشستن 

تو یعنی نرگس باغ تجسم 

تو یعنی یک جهان بالا تر از نور 

تو یعنی یک فرشته مثل مهتاب 

که با لبخند می اید از آن دور 

سپردم به تو دریای دلم را 

تو ای افسانه ایثار خورشید 

دلم از روی عشقی آسمانی 

وجودش را به چشمان تو بخشید

نامه ای برای پسره گلم ...



پســـرم!!

پسر ِخوبم

ميدونم که تو هم يه روزي عاشق ميشي. مياي وايميستي جلوي من و بابات و از دخترکي ميگي که دوسش داري!

...... اين لحظه اصلا عجيب نيست و تو ناگزيري از عشق ....! که تو حاصل عشقي

پســ ـرم ......

مامانت براي تو حرف هايي داره

حرف هايي که به درد روزهاي عاشقيت ميخوره ....

عزيز دلم!

يک وقتهايي زن ِ رابطه بي حوصله و اخموست. روزهايي ميرسه که بهونه مي گيره...

بدقلقي مي کنه و حتي اسمتو صدا مي کنه و تو به جاي جانم هميشگي ميگي: « بله »

و اون ميزنه زير گريه  .....

زن ها موجودات عجيبي هستند پسرم  .....

موجوداتي که مي توني با محبتت آرومشون کني و يا با بي توجهيت از پا درش بياري .... بايد براي اينجور وقتها آماده باشي. بلد باشي. بايد ياد بگيري

که نازش را بکشي  ....

عزيزم. پسر مغرور و دوست داشتني من!!! ناز کشيدن شايد کار مسخره اي به نظر برسه اما بايد ياد بگيري ......

زن ها به طرز عجيبي محتاج لحظه هايي هستن که نازشون خريدار داره ......

ميدوني؟

اين ويژگي زنه، گاهي غصه ها مجبورش مي کنن به گريه ... ! خيلي پاپِي دليل گريه ش نشو ... هميشه نيازي نيست دنبال دليل و چرا باشي تا بخواي راه حل نشونش بدي ......

گاهي فقط بايد بشنويش. بذاري توي بغلت گريه کنه و بعد فقط دستش را بگيري و ببريش بيرون يه هديه کوچولو براش بگيري و بگي که چقدر خوشگله !!!

ازش تعريف کني و باهاش حرف بزني ... ياد بگير که با مردونگيت غصه هاشو آب کن نه که از غصه آبش کني .....

اگر هم که پاي فاصله درميونه کافي هست نازش کني .. بهش زنگ بزني باهاش

حرف بزني ... اگر بازم گريه کرد و آروم نشد دلسرد نشو . باز هم صداش

کن!!! عاشقانه صداش کن، حتي اگه واقعا خسته اي !!!

بهت قول ميدم درست اون لحظه اي که داري فکر ميکني اين صدا کردنا  ....

فايده اي نداره و نميخواد حرف بزنه و ميخواد تنها باشه.

برميگرده طرفت و توي آغوشت خودشو رها مي کنه و.....

زن ها هيچ وقت اين لحظه ها که پاش وايسادي رو فراموش نميکنن

و همه انرژي که براش گذاشتي رو بهت برميگردونن ...

پسرم!!!! اين روزها که مي نويسم هنوز دخترکي هستم پر از آرزو ،

دخترکي که روزي زن مي شود. مادر مي شود...

مادر تو ...

پسرم مواظب باش که عشقت هیچوقت از دستت ناراحت نشه.




این پست برا آقایون محترمه...

این پست برا آقایون محترمه...

................................................................................

مـــرد بايد...

وقـــتي عشقـــش عصبانيه 

نـــاراحته 
مي خواد داد بزنـــه، 
وايــسه روبروش بــــگه : تو چشام نيــگا كن 
بهت مــيگم تو چشام نيــگا كن...
حــالا داد بزن ...
بـــگو از چــي ناراحتي....
.... بعـــد عشقش داد بــزنه 
گلـــه كنه 
فـــرياد بكشه 
گريه كـــنه ...!
.... حتـــي با مشتـــاي زنونـــه ش بكــوبه به بغـــل مرد!

آخـــرش خســته ميشه ميــزنه زيرگــريه... 
همــون جا بايــد بغلــــش كنه 
نزاره تنـــها باشــه.. 
حــرف نزنــه ها 
توضيــح نده هــــا، 
فقــط نزاره احســاس كنه تنهـــاست ...
مــرد بايــد گــاهي وقتا 
مردونگيـــــشو با ســـكوت ثابــت كــنه ...!!


یکم مرد باش،خب؟؟؟


تو خودت خواستی...

ای تمام باور عاشقانه ام  

تمنای چشمان سیاهم را به چه فروختی؟؟؟

به محبتی دروغین؟؟؟

به اندکی عشق؟؟؟

یا به تمنای نگاه دیگری؟؟؟

کدام یک؟؟؟

چه کسی نام مرا از لحظه هایت جدا کرد؟؟؟

چشمان اتشین چه کسی تو را فریفت؟؟؟

چه کسی مسبب این جدایی بود؟؟؟

تمام این سوالات بی پاسخ خواهند بود مثل همیشه.

امروز...

امروز من به تنهایی سوگوار غروب عشقمان هستم.

امروز تمام خاطرات را به باد فراموشی سپرده ام.

امروز

تو از یاد من می روی و کسی دیگر جایگاهت را در قلبم می گیرد.

~~>>>تو این را خواستی<<<~~

............

میتوانم کنار تو باشم و

باز بی آواز از راز این همه همهمه بگذرم

من از پیِ زبانِ پوسیدگان نخواهم رفت

تنها منم که در خواب این همه زمستانِ لنگرنشین،

هی بهار بهاربرای باغ بابونه آرزو میکنم.

حالا همین شوقِ بی قیمت و قاعده

همین حدود رویا و رفتنِ از پی نور،مارا بس،

تا بر اقلیم شقایق و

خیالِ پروانه پادشاهی کنیم.

(باد آمد و همه ی رویاهارا با خود برد..."دیر آمدی ری را")

کاش نمیومدی عشقم...

وقتی یکی رو دوسش داری با تمام وجود همه طوره قبولش داری بعضی وقتا اطرافیانت بهت میگن داری اشتباه

 می کنی ولی دوست داشتنت باعث میشه به حرفهای هیشکی محل ندی یه روز با رفتاری که باهات داره فکر می

 کنی داره دکت میکنه دوست نداری این فکر رو بکنی ولی داری میبینی همه جوره تحمل می کنی هر کاری

 میکنی این فکرو از سرت بندازی بیرون ولی نمیشه مثل خوره افتاده تو فکرت دیگه مغزت جواب نمیده تصمیم

 میگیری امتحانش کنی ولی چه امتحانی اگه تو امتحان موفق نشه اون وقت چی به اینش فکر می کنی دیوونه

 میشی ولی باید اینکارو بکنی تا بفهمی به بازی گرفته نشدی تا بفهمی اونم مثل تو دوست داره.تصمیمتو

 گرفتی میای و امتحانش می کنی بهش میگی خسته شدی بهش میگی فکر می کنم من اضافیم تو زندگیت و

 آخرش مینویسی خدانگهدار منتظر میمونی برای؟ بار هم که شده اون طرفت ازت بخواد که اینکارو نکنی بیاد

 ازت دلیل بخواد برای کارت باهات مشورت کنه ولی در کمال تعجب میبینی خیلی راحت طوری که اینگار

 همش تقصیره تو بوده باهات خداحافظی می کنه باورت نمیشه عشقت به این راحتی داره ازت دست میکشه

دیگه کاریش نمیشه کرد آرزو میکردی اینو بهش نمیگفتی ولی دیگه فایده ای نداره باید قبول

 کر که براش مثل یه عروسک بودی الان کهنه شدی و اون خیلی راحت تو رو داره میزاره

 کنار،دیگه براش مهم نیستی با خودت میگی چطور به اون راحتی داره میزاره کنار مگه یادش

 رفته حرفایی که بهت میزد فکرایی که با هم داشتین همه آرزوهاتون...با خودت میگی حتما

 اشتباه کردی اینارو اون بهت نگفته اصلا بهت نگفته خداحافظ همه حرفارو دوباره تو ذهنت

 یادآوری میکنی ولی ظاهرا حقیقته باید قبول کنی که اون منتظر بود تا تو بگی خدانگهدار تا

 اون جا بزنه و همه تقصیرارو بگه باعثش خودت بودی.دیگه آروم و قرار نداری میگی کاش

 نبودی کاش اون روز اون حرفو بهش نمیگفتی ولی الان دیگه کار از کار گذشته باید قبول کنی

 رفتنشو

زمان تور رو وادار به ادامه کار میکنه دوست داری زمان برگرده عقب ولی انگار فایده ای

 نداره.... فکر می کنی همه چی تموم شده ولی باور نداری نمیدونی می خوای چیکار کنی با

 خودت میگی صبر میکنی ولی اگه اون برنگشت چی؟؟


اما مشکل من اینه که برگشته....بعد 8 ماه....ولی حتی یه معذرت خواهی ساده هم نکرد...

کاش منم مثه اون بی رحم و سنگ دل بودم...


خداااااااااااااااااااا


اینه حالِ من...میفهمی؟؟؟